تبليغاتX
عصر روشنگری - حسن خلق در عمل

معناي حسن خلق

     خلق عبارت است از صورت باطنی انسان، هم‌چنین به معنی طبع، خوی، عادت، و سجیه است. و جمع خلق، اخلاق است. که شامل همه صفات پسندیده و ناپسند انسان می‌شود. بنابراین در کنار حسن خلق، سوء خلق نیز مطرح می‌شود.

     گرچه در اصل به همه صفات نیکو، حسن خلق اطلاق می‌شود، ولی آنچه بیشتر معروف و مورد استفاده است، این است که حسن خلق به رفتار نیکوی انسان با دیگران گفته می‌شود. و در عرف، انسان خوش اخلاق کسی است که با دیگران با ملاطفت و گشاده‌رویی برخورد کند و شادی و سرور و رضایت و خشنودی آنان را جلب کند. البته دراصل، حسن خلق همیشه به معناى گشاده‏رويى و خنده‏رو بودن و ... نيست، حسن خلق، گاهى دندان بر جگر گذاشتن و مشكل را تحمل كردن است. اگر باطلى به انسان پيشنهاد شود، بايد دندان بر جگر نهاده حق را رها نكند و باطل را ترك كند.[1]


اهمیت حسن خلق از دید گاه قرآن کریم

     قرآن كريم كه جوامع بشرى را به اقتداى به رسول اكرم(ص) دعوت مى‏كند، پيامبرش را به عنوان:  «انك لعلى خلق عظيم‏»[2]  مى‏ستايد. «عظمت‏خلق‏» غير از «حسن‏خلق‏» و زيبايى غير از بزرگى است. ديگران ممكن است‏ به حسن خلق راه ‏يابند ولى به بزرگى خلق راه يافتن، كار هر متخلق نيست. هنرمندى، غير از بزرگى و بزرگوارى است. هنرمندى، لازمه‌ي بزرگوارى است و هر بزرگوارى، هنر و هنرمندى را دارد اما هر هنرمندى، بزرگ و بزرگوار نيست. حسن خلق، زيبايى ‏و ظرافت اوصاف نفسانى است. ممكن است چيزى ظريف ولى كوچك باشد اما اگر چيزى بزرگ و بزرگوار شد، حتما ظرافت را دارد؛ زيرا منظور بزرگى‏ حجم‏ و جرم نيست. ذات اقدس اله، رسول خود را به خلق عظيم مى‏ستايد و به ما نيز دستور تأسى و اقتدا مى‏دهد: «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة‏»[3]   پس‏ نه تنها موظفيم كه خلق حسن فراهم كنيم؛ بلكه مأموريم داراى خلق عظيم باشيم و اين كار شدنى است وگرنه دستور تأسى به پيامبر اكرم(‏ص) داده نمى‏شد.

     خدای متعال در قرآن از حسن خلق به عنوان نشانه‌ي رحمت یاد کرده و فرموده است: "فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لا نفضوا من حولک"[4] "به سبب رحمت خدا نسبت به مردم نرم و مهربان شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده می شدند." قرآن کریم انسان‌ها را به ملاطفت، نرم‌خویی، عفو و گذشت، تواضع و فروتنی، احسان و نیکی و ارتباط صمیمی با همدیگر دعوت فرموده و آنان را در مقام مواجهه و گفتگو با یگدیگر حتی اگر بی‌دین و جاهل باشند، به طیب کلام و و خوش‌رویی دستور داده است: "و قولوا للناس حسنا" به مردم سخن نیکو بگویید. و در جای دیگر می فرماید: "و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما" و هنگامی‌که افراد نادان مؤمنان را مخاطب قرار می‌دهند، با نرمی و خوشی جواب آنها را می‌دهند.[5] خداوند متعال زمانی‌که به حضرت موسی و حضرت هارون(علیهما السلام) جهت هدایت و دعوت فرعون به ایمان مأموریت داد فرمود: "و قولوا له قولا لینا"[6] با او (فرعون) به نرمی سخن بگویید. قرآن کریم از پیامبر به عنوان اسوه حسنه یاد کرده و پیامبر(ص) نیز با همه مردم اعم از موافقان و مخالفان برخورد همراه با مهربانی و لطف داشت.

     خداوند متعال علت بعثت را تزکیه نفس و تهذیب اخلاق و تعلیم کتاب و حکمت بیان فرموده است.

 

 

حسن خلق در روایات معصومین علیهم السلام

     گشاده‌رويي از بارزترين صفات رسول خدا (صلي الله عليه و اله) بود كه سهمي عمده در جذب مردم به اسلام و شيفتگي آنان به شخص پيامبر اسلام (صلي الله عليه و اله) داشت. خداوند درباره اين خصلت مردمي رسول اكرم (صلي الله عليه و اله) مي‌فرمايد: «به خاطر رحمت الهي بود كه براي مردم نرم شدي و اگر تندخو و خشن و سخت دل بودي از دورتو پراكنده مي شدند»

     قال علی(ع): "کان دائِمَ البِشرِ، سَهلَ الخُلُقِ، لیَِّنَ الجانِبِ" حضرت علی(ع) فرمود: «پیامبر(ص) همیشه خوشرو، خوش‌خلق و نرم‌خوی بود.»[7]

     قال الصادق(ع): اِنَّ الصَّبرَ، والصِّدقَ، والحلمَ، و حُسنَ الخُلقِ، مِن اَخلاقِ الَانبیاءِ: امام صادق(ع) فرمود: «صبر، راستگویی، بردباری و حسن خلق از اخلاق پیامبران است.»[8]

     پيامبر اسلام(ص) فرمود: ان حسن الخلق ذهب بخير الدنيا و الاخره.[9] حسن خلق خیر دنيا و آخرت را به دنبال دارد.

     امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: حسن الخلق خیر رفیق؛ خوش خلقی بهترین رفیق است.

     امام صادق(ع): لاعيش اهنأ من حسن الخلق؛[10] هيچ زندگاني گواراتر از حسن خلق نيست.

     امام صادق(ع): من ساء خلقه عذّب نفسه؛[11]هركس بداخلاق باشد خودرا عذاب مي‌دهد.

     در‌باره‌ي اخلاق پيامبر اسلام نوشته‌اند: آن حضرت با مردم انس مي‌گرفت و هيچكس را از خود نميراند. بزرگان هر قومي را مورد احترام قرار مي‌داد اگر كسي تقاضايي از آن حضرت مي‌كرد اجابت مينمود و اگر ميسر نبود با نهايت محبت او را قانع مي‌كرد. با مردم به گشاده‌روئي برخورد مي‌نمود. براي خدا غضب مي‌كرد ولي هيچ‌گاه براي خودش خشمگين نمي‌شد. هميشه لبخند بر لب داشت. تندخو و سختگير نبود. هرگز دشنام و سخن زشت از دهانش بيرون نمي‌آمد. از كسي عيب‌جويي نمي‌‌كرد.

     امام صادق(ع): از ما نيست كسي‌كه هنگام خشم، خويشتندار نبوده و با همنشينان و دوستان خود خوش اخلاق و خوش رفتار نباشد.[12]        

     پيامبر اسلام(ص): خوش اخلاق باشيد زيرا سرانجام آن خواه ناخواه بهشت است و از بدخلقي بپرهيزيد كه خلق بد خواه ناخواه در آتش است.[13]  

     پيامبر اسلام(ص): آن كس نزد من از همه محبوب‌تر و روز قيامت از همه به من نزديك‌تر است كه اخلاقش نيكوتر و تواضعش بيشتر باشد.[14]

     امام علي(ع):  في سعه الاخلاق، كنوز الارزاق.[15] گنجهای روزی درخوش اخلاقی است.

     امام علي(ع): فرمان‌روايي ملك قناعت و سرمايه فناناپذير حسن اخلاق براي انسان كافي است.[16]

 

 


نمونه‏هايى از اخلاق پيامبر(ص):

     در سيره عملى پيامبر(ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجود دارد كه هركدام نشانگر قطره‏اى از اقيانوس عظيم حسن خلق آن ‏حضرت است، به چند نمونه از آن‏ها اشاره می‌کنیم:

-    عدى بن حاتم مى‏گويد: «هنگامى‌كه خواهرم سفانه به اسارت‏ سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرم‏ با كمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد اين كه‏ گريخته‏ و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پس‏ از چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم: «اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند به‏ خدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به او بپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوسته‏اى‏».  با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان پذيرش‏اسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر(ص) در مسجد بود، در آن‌جا به ‏محضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسيد: كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏ سوى خانه‏اش برد، در مسير راه با اين‌كه مرا به خانه مى‏برد، بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز نمود، پيامبر(ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را در مورد تأمين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم: «سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست.»  سپس از آن‌جا گذشتيم و به خانه رسول خدا(ص) وارد شدم، پيامبر(ص) از من استقبال و پذيرايى گرمى نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آورد و به من فرمود: بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آن‏ بنشينيد. فرمود: نه، شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روى‏ زمين نشست، با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت، پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود بيان‏فرمود، دريافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهميدم كه‏ پيامبر مرسل مى‏باشد، بيانات و پيشگويي‌ها و مهربانى‏هايشمرا شيفته‏اش كرده و همان‌جا مسلمان شدم.»

-    در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر(ص) در سال هفتم هجرت‏ رخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديان ‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه دختر حى بن‏ اخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود. بلال حبشى، صفيه را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آن‏ها را به حضور پيامبر(ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى را رعايت نكرد، و آن‏ها را از كنار جنازه‏هاى كشته‏شدگان يهود حركت‏ داد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيار ناراحت‏ شد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سخت‏ گريه كرد.  هنگامى‌كه بلال آنها را نزد پيامبر(ص) آورد، پيامبر(ص) از صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيده‏اى؟ صفیه ماجرا را بیان کرد. پیامبر(ص) از رفتار غيرانسانى و خلاف‏ اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود: «انزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى‏رجالهما؛ اى بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏ بربسته كه آن‏ها را از كنار كشته‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟! چرا بى‏رحمى كردى؟» جالب اين‌كه پيامبر اكرم(ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏صفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار ديگر پا پيش ‏نهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب، ناراحتى‏هاى او را بهطور كلى از قلبش زدود.

-   در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماء دختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر(ص) بود، با جمعى از دودمانش ‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر(ص) هنگامى‌كه شيماء را در ميان اسيران ديد، به ياد محبت‏هاى او و مادرش در دوران ‏شيرخوارگى، احترام و محبت ‏شايانى به شيماء كرد. پيش روى او برخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آن‏ نشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى كرد، و به او فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت‏ كردى...» (با اين كه از آن زمان حدود شصت‏ سال گذشته بود). شيماء از پيامبر(ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفه‏اش را آزاد سازد، پيامبر(ص) به او فرمود:« من سهميه خودم را بخشيدم، و در مورد سهميه ساير مسلمانان، به تو پيشنهاد مى‏كنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضور مسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده تا آنها نيز سهميه خود را ببخشند.  شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز به ‏پيروى از پيامبر(ص) سهميه خود را بخشيديم.» ‏ابن هشام سیره‌نویس معروف مى‏نويسد: «پيامبر(ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى با كمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوست‏ دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏ خود باز گرد؟» شيماء گفت: مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم. پيامبر(ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با هم ‏ازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شيماء به زندگى خود ادامه دادند.

-   مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر(ص) در حدى بود كه امام صادق(ع) فرمود: روزى رسول خدا(ص) نماز ظهر را با جماعت‏ خواند، مردم بسيارى به ‏او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمول ‏دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خود مى‏پرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر(ص) نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر(ص) پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با حذف‏ مستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر(ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى؛ آيا شما صداى گريه كودك را نشنيديد؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران‏ گريه مى‏كرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دل ‏مهربان پيامبر(ص) را به درد آورد، از اين‌رو نماز را با شتاب‏ تمام كرد، تا كودك را از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد.  

-   عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر(ص) بود، عواملى از جمله جاذبه‏هاى اخلاق پيامبر(ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت و رسماً در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به نام ‏«زيد بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيد را به اسلام دعوت مى‏كرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح ‏مى‏داد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر يهودى‏ بودن خود پافشارى مى‏كرد و مسلمان نمى‏شد. عبدالله مى‏گويد: روزى‏ به مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز مسلمانان نشسته‏ و مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسيدم «علت ‏مسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در خانه‏ام نشسته ‏بودم و كتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم، وقتى كه به آياتى كه‏ در مورد اوصاف محمد(ص) بود رسيدم، با ژرف‏انديشى آن را خواندم ‏و ويژگىهاى محمد(ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم، با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد(ص) روم و او را بيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگى‏ها كه يكى از آنها «حلم و خويشتن‏دارى‏» بود هست ‏يا نه؟ چند روز به محضرش رفتم، و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم، همه آن ويژگى‏ها را در وجود او يافتم، با خود گفتم تنها يك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كندوكاو خود ادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتن‏دارى او بود، چرا كه در تورات خوانده بودم: «حلم محمد(ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏ هرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتن‏دارى نبينند.» براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم، ديدم عرب باديه‏نشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كه ‏محمد(ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله به‏ اينجا آمده‏ام، خشكسالى و قحطى باعث‏ شده كه همه گرفتار فقر و نادارى شده‏ايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در بساط ندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏كنند، و اميد آن را دارند كه به آنها احسان كنى.» محمد(ص) به حضرت على(ع) فرمود: آيا از فلان وجوه چيزى نزد تو مانده است؟ حضرت على(ع) گفت: نه، پيامبر(ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏كردم اى رسول خدا! اگر بخواهى روزى با تو خريد و فروش سلف كنم، اكنون فلان مبلغ به تو مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدار خرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله را انجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديه‏نشين داد. من‏ هم‌چنان در انتظار بودم تا اين‌كه هفت روز به فصل چيدن خرما مانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد(ص) را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مى‏كرد، سپس در سايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏ گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم: «من شما را خوب مى‏شناسم كه مال مردم را مى‏گيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مى‏كنيد، آيا مى‏دانى‏كه چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بيشتر نمانده است؟» من با كمال‏ بى‏پروايى اين‌گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين‌كه ‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏ باقى مانده بود.) ناگاه از پشت ‏سر آن ‏حضرت، صداى خشنى شنيدم، عمربنخطاب را ديدم كه شمشيرش را از نيام بركشيده، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمر خواست ‏با شمشير به من حمله كند، محمد(ص) از او جلوگيرى كرد و فرمود: «نيازى به اين‌گونه پرخاش‏گرى نيست، آن‌گاه به عمر فرمود: «برو از فلان خرما فلان مقدار به زيد بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد، به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت: چه كنم حلم محمد(ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب و فرياد خشن من آزرده شدى، محمد(ص) به من دستور داد اين زيادى ‏را به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و خشنودى تو به دست آيد. هنگامى‌كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم محمد(ص) را ديدم مجذوب اسلام‏ و اخلاق زيباى محمد(ص) شدم، و گواهى به يكتايى خدا، و رسالت ‏محمد(ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

     اين‏ها چند نمونه از سلوك اخلاقى پيامبر اسلام(ص) بود، كه هركدام چون آيينهاى شفاف ما را به تماشاى جمال زيباى اخلاق نيك‏ آن حضرت دعوت مى‏كند، و يكى از راز و رمزهاى مهم پيشرفت اسلام‏ در صدر اسلام را كه بسيار چشمگير بود، به ما نشان مى‏دهد. در فرازى از گفتار حضرت على(ع) در شأن اخلاق پيامبر(ص) چنين‏آمده: «رفتار پيامبر(ص) با همنشينانش چنين بود كه دائما خوش‏رو، خندان، نرم و ملايم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان، عيبجو و مديحه‏گر نبود، هيچ كس از او مأيوس نمى‏شد، و هركس به‏ در خانه او مى‏آمد، نوميد باز نمى‏گشت، سه چيز را از خود دور كرده بود؛ مجادله در سخن، پرگويى، و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود، او كسى را مذمت نمى‏كرد، و از لغزش‏هاى پنهانى مردم‏جستجو نمى‏نمود، جز در مواردى كه ثواب الهى دارد سخن نمى‏گفت، در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نموده‏ و سراپا گوش مى‏شدند... .»

 

 

آثار حسن خلق

     «حسن خلق» به معنى «خوش خلقى» از صفات فاضله روحى و از خصوصيات وجودى بسيار بالا است. طيب كلام، نرمى و ملاطفت، و گشاده‌رويى از آثار و لوازم اين صفت است. صاحب اين صفت فاضله در برخورد با هركسى موجب خشنودى و انبساط روحى و قلبى وى مى‏گردد. كسى از مواجهه با او رنج نمى‏برد و اذيت نمى‏بيند. همه دلها از او راضى مى